خانه / ابراهیم صهبا

ابراهیم صهبا

ابراهیم صهبا

نام پدر: مهدی
تخلص: صهبا
تولد و وفات: (۱۲۹۱ – ۱۲۹۰ -۱۳۷۷) قمری
محل تولد: ایران – خراسان – تربت‌حیدریه
شهرت علمی و فرهنگی: استاد دانشگاه ، روزنامه‌نگار و شاعر

ابراهیم صهبا فرزند مهدی خان که یکی از مالکین منطقه‌ی مه‌ولات تربت حیدریه بود در سال ۱۲۹۱ خورشیدی در روستای عبدل‌آباد واقع در فاصله‌ی ۶ کیلومتری مه‌ولات (مه‌ولات در ۶۰ کیلومتری تربت حیدریه قرار دارد) به دنیا آمد. چند سال بعد همراه خانواده به شهرستان بیرجند رفت. دوران ابتدایی و قسمتی از متوسطه را در مدرسه‌ی شوکتیه‌ی بیرجند تحصیل کرد. پس از آن به شغل معلمی اشتغال یافت و مدتی بعد به کمک مرحوم امیر شوکت الملک علم برای ادامه تحصیل به تهران رفت. تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در دارالفنون ادامه داد و سپس وارد دانشکده‌ی افسری تهران شد و در رشته‌ی امور مالی به تحصیل پرداخت. با درجه‌ی ستوان دومی از دانشکده‌ی افسری فارغ‌التحصیل شد و برای خدمت به تبریز رفت. سه سال در تبریز و شیراز خدمت کرد و سپس به تهران انتقال یافت و به تدریس در دانشکده‌ی افسری مشغول شد. بالاخره در سال ۱۳۲۴ در زمان نخست وزیری هژبر به وزارت دارایی منتقل شد و از طرف وزارت دارایی ناظر امور دارایی وزارت جنگ شد و بعد از آن به عنوان بازرس دولت در بانکی در تهران مشغول به کار شد. در سال ۱۳۵۸ خورشیدی پس از سال‌ها خدمت در ارتش، وزارت دارایی و بانک رهنی بازنشسته شد.

ابراهیم صهبا از نوجوانی ذوق شعری‌اش را کشف کرد که مربوط به سال‌های اول دبیرستان در بیرجند می‌شود. خودش می‌گوید: “تازه صفحه‌ی‌ یکی از آهنگ‌های کلنل وزیری به بیرجند رسیده بود و من با شنیدن آن طبع شعرم گل کرد و سرودی روی آن گذاشتم. شاگردان مدرسه این سرود را دسته‌جمعی اجرا کردند و من مورد تشویق گرفتم. از طرف مدیر مدرسه دو جلد کتاب مجمع‌الفصاحه را در حضور دانش‌آموزان به من جایزه دادند که بسیار لذت‌بخش بود.”

صهبا در دوره‌ی تحصیل در دانشکده‌ی افسری نیز سرودهای نظامی و تصنیف‌های فکاهی می‌سرود. او اولین بار همکاری خود را با مطبوعات با سرودن اشعاری با نام‌های مستعار شیخ سرنا و ابرام سرپا در روزنامه‌ی فکاهی بابا شمل که به مدیریت مهندس رضا گنجه در تهران منتشر می‌شد، شروع کرد. در طول سال‌ها اشعارش در جراید آزادی، آفتاب شرق، خراسان، شرزه، تهران مصوّر، اطلاعات هفتگی، روشنفکر، خواندنی‌ها و امید ایران نیز چاپ می‌شد. این اشعار علاوه بر شیرینی و لطافت با زبان طنز جریانات سیاسی و اجتماعی روز را به انتقاد می‌گرفت. صهبا سال‌ها در تهران زندگی کرد و در انجمن‌های ادبی تهران حضور فعالی داشت. او از اعضای پابرجای انجمن ادبی و پژوهشی آفتاب حقیقت بود که صبح‌ روزهای دوشنبه در منزل عبدالرفیع حقیقت (رفیع) و به مدیریت ایشان تشکیل می‌شد. او علاوه بر اینکه شوخ‌طبع، بذله‌گو و شیرین زبان بود، شاعری بداهه‌سرا به شمار می‌آمد و اغلب در محافل و مجالس ادبی، به فراخور زمان و مکان و موقعیت، بی‌مقدمه شعری می‌گفت و برای جمع می‌خواند. ابراهیم صهبا دوستان بسیاری داشت که هر یک برای دیگری شعرهایی سروده‌اند و اخوانیات زیادی از قلم او و یا از قلم دوستانش خطاب به او به یادگار مانده است. او عقیده داشت که شاعران باید از خشکی کلام و برودت سخن اجتناب ورزند و دامن ذوق سلیم و اندیشه‌ی لطیف را از دست ندهند و می‌گفت شاعر باید شاعر زمان خود باشد و نه شاعر گذشته و آینده. در دوران حیات این شاعر مهربان و دوست‌داشتنی، خیابانی در تهران به نام خیابان صهبا (واقع در خیابان اسکندری شمالی) نامگذاری گردید.

ابراهیم صهبا در طول عمر شریف خود فعالیت‌هایی هم زمینه‌ی ادبیات داشت که آثار زیر از قلم او منتشر شده است:

دفتر صهبا / ۱۳۴۰ / انتشارات کتابخانه‌ی ابن سینا

ساغر صهبا / ؟ / ؟

خوشا شیراز / ۱۳۵۷ / ؟

از خاک تا افلاک و از افلاک تا خاک / ۱۳۵۷ / ؟

یادی از استاد فرزانه شادروان علامه سید محمد فرزان / ۱۳۵۸ / ؟

ندای انسانی شاعران ایران و ناله‌ی ابر ویرانه‌های زلزله خراسان / ۱۳۵۸ / ؟

شعله‌های فروزان مهر / ۱۳۵۹ / ؟

شاعر مشهور گمنام حکیم لاادری / ۱۳۶۲ / نشر سرنا

دو نمایشنامه انسانی فرهنگی (نیک‌نهاد – عبرت روزگار) / ۱۳۶۳ / ؟

یادی از شاعرعالیقدر استاد محمود فرّخ خراسانی / ۱۳۶۳ / نشر نویسنده

مرگ فرزند: یادنامه به‌مناسبت سومین سالگرد درگذشت دختر عزیز جوانم / ابراهیم صهبا – عطارچیان – منیژه حیدری / ۱۳۶۴ / نشر وحید

صهبا در اواخرعمر بیمار و مدتی در بیمارستان بستری شد و سپس به تقاضای خود به خانه‌ی سالمندان رفت. ابراهیم صهبا در بعدازظهر روز یکشنبه چهارم بهمن‌ماه ۱۳۷۷ به علت بیماری قلبی درگذشت و روز بعد پیکر او در میان اندوه یاران شاعرش و دوستداران ادبیات و اعضای انجمن‌های ادبی تهران از بیمارستان الغدیر تشییع شد و در قطعه‌ی هنرمندان بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

***

ایران

اى وطن، ای که تو میراث نیاکان منى

زادگاه منى و باغ و گلستان منى

دیده برخاک دلاویز تو دارم شب و روز

که در آفاق جهان اختر تابان منى

پدرانم همه در دامن تو رفته به‌ خواب

قبله‌گاه من و محبوبِ جوانان منى

خاک و سنگ تو به چشمم همه دُرّ و گوهر است

که امید من و گنجینه‌ی شایان منى

ای بسا خون عزیزان که به راه تو بریخت

شعله‌ی عشق دلاویز فروزان منى

مهد اندیشه و شعر و ادب و ذوق و هنر

بارگاه خرد و دانش و عرفان منى

سرزمینی که چو «فردوسى طوسى» پرورد

کشور «حافظ» و «سعدىِّ» سخندان منى

«پور سینا» به جهان دادى و «بوریحان» را

مظهر دانش اجداد مسلمان منى

قرن‌ها لطمه ز امواج حوادث دیدى

لیک چون مادر دلسوز، نگهبان منى

نشود لحظه‌اى از یاد تو غافل دلِ من

که به گیتى سببِ فخرِ فراوان منى

آن که بدخواه تو باشد نفسى زنده مباد

که عزیز من و جان من و جانان منى

توئی اى خاکِ گرامى وطن و میهن من

بهتر از این نتوان گفت که ایران منى

***

خزان زندگی

تا نثار مقدم جانان کنم، جانی نماند

حاصلی از عمر، جز رنج فراوانی نماند

آرزوهای نخستین کم‏کمک پایان گرفت‏

دردها بسیار شد، امّیدِ درمانی نماند

اجتماع دوستان کم‏کم ز هم پاشیده شد

بهر ما ز آن جمع، جز فکر پریشانی نماند

نوبهار عمر رفت و شد خزان زندگی‏

در بساطِ ما گل شادابِ خندانی نماند

مجله‌ی آینده – شماره ۱۸۹

***

بهار جوانی

خرم کسی که نخل وجودش ثمر دهد

گنج شباب در ره علم و هنر دهد

بر آن جوان بهار جوانی خجسته باد

گر نونهال دانش او بار و بر دهد

بس نوجوان به زندگی خویش دیده‏ایم

عمر عزیز در ره فتح و ظفر دهد

گاهی به آسمان رود و گه به قعر آب‏

مردانه جان به راه نجات بشر دهد

اما بسی جوان که به گمراهی اوفتد

جان و تن ای دریغ به دام خطر دهد

در چشم من جوانی و پیری به سال نیست‏

گیرم که چین چهره ز پیری خبر دهد

فرق جوان و پیر چو در کار و کوشش است

پیر است آن جوان که جوانی هدر دهد

اما جوان بود اگرش موی شد سفید

صاحب‌دلی که نغمه‌ی امّید سر دهد

قدر بهار زندگی خویشتن بدان

تا در زمانه شاخه‌ی عمرت ثمر دهد

مجله‌ی وحید – شماره ۱۸۱

***

آشیانه‌ی خویش

من از دیار شما رو نهم به خانه‌ی خویش‏

که کرده مرغ دل‏آهنگ آشیانه‌ی خویش‏

اگر به قصر سلیمان گذار مور افتد

بود همیشه دلش در هوای لانه‌ی خویش‏

به کاخ روشن و آباد دیگران ندهم‏

صفای کلبه‌ی تاریک شاعرانه‌ی خویش‏

به آستان کسان سر چرا فرود آرم‏؟

همان به است نهم سر بر آستانه‌ی خویش‏

فریب سفره‌ی رنگین دیگران نخورد

کسی که کرده قناعت به آب و دانه‌ی خویش‏

چه غم که از زر و مال جهان نصیبم نیست‏

خوشم به شعر دل‏انگیز جاودانه‌ی خویش

***

گردش عید

نوبهار است خوشا ساغری و مینایی‏

خاصه از دست سیه‏چشم سهی بالایی

گردش عید به همراه دلارام خوش است‏

که شود تازه دل از دیدن مه‏سیمایی‏

باد نوروز تو را جانب صحرا خواند

در کنار بت شیرین‏لب بزم‌آرایی‏

من هواخواه بتی تازه‏رخ و سیم‏تنم‏

که ندارد ز غم و رنجِ جهان پروایی‏

مو برافشاند و برپا کند از نرگس مست‏

در چمن شوری و در دشت و دمن غوغایی‏

خنده‏اش در دل من شوق و نشاط انگیزد

بی‏خبر سازدم از نیک و بد فردایی‏

عید نوروز به کام است و می لطف به جام‏

همسفر باشد اگر نوش لب زیبایی

مجله‌ی ارمغان – شماره‌ی ۵۸۲

***

عروس نفت
بگو به کارگشایان مجلس رندان‏
شد آن زمان که دگر «پیچ» بسته باز کنید
عروس نفت روان شد به حجله‌گاه مراد
«وِ ان یکاد بخوانید و در فراز کنید»
به روز وصل مجال زبان درازی نیست‏
«مباد آنکه سر رشته را دراز کنید»
به تیر طعنه دل نازکش میازارید
«چو یار ناز نماید شما نیاز کنید»
«نخست موعظه‌ی پیر می‌ فروش اینست»
که از مطالب بیهوده احتراز کنید
همیشه کار جهان است بر مراد شما
«گر اعتماد بر الطاف چاره‌ساز کنید»
«رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید»
***

زشت و زیبا

گلرخى آمد به سویم صبح عید

روز من نو گشت و عید من سعید

غرق شادى گشتم از دیدار او

ز آنکه بود او مظهر مهر و امید

ناگهانى پیرزالى زشت‌خوى

روى او پر چین و موى او سپید

خانه ام را غرق تاریکى نمود

رنگ من از دیدن رویش پرید

نازنین هم رفت از کاشانه‌ام

دید تا رخسار آن زشتِ پلید

الغزض آن پیرزال بد ادا

بر من و بر عید من یکباره ر…

***

در باب شعر نو

مُد شده در عهد ما، مکتبِ نو ساختن

شهرتی اندوختن، گردنی افراختن

گاه ز جیغ بنفش، گاه ز هذیان سبز

پرت و پلائی خنک وصل به هم ساختن

نیست چو در شعرشان، وزنی و اندیشه‌ای

وزن به هم ریختن، قافیه را باختن

گر بود این شعر نو وای به حال هنر

سوختن این شعر را، به بود از ساختن

***

ورق پاره

هر یاوه‏ای که کس به ورق پاره‏ای نوشت‏

شایان ثبت بر ورق روزگار نیست‏

هر شاعری که دفتر شعری نوشت و رفت‏

دیوان شاعری است ولی شاهکار نیست‏

هر آب سرخ و زرد نباشد شراب ناب‏

هر شعر سست و خام دُرِ شاهوار نیست‏

آبی گر از کناره‌ی سنگی فرو چکید

آن را بها و مرتبتِ آبشار نیست

مجله‌ی آینده – شماره ۱۵۹

***

سگ و کیش

برون جست ناگاه از خانه‏ای‏

سگ تیزدندان دیوانه‏ای‏

سر راه بر رهنوردی گرفت‏

به خشمی فزون پای مردی گرفت‏

تن و جامه‏اش را چنان بر درید

که از خشم خونش ز دندان چکید

چو شد ناله‌ی مرد مسکین بلند

یکی شد هوادار آن دردمند

به سختی به سگ زد یکی چوب‌دست‏

که از لطمه‏اش پای آن سگ شکست‏

ولی شد دل مردِ رنجور ریش‏

چو آزار سگ دید از اندازه بیش‏

رها کرده دامان صبر و شکیب‏

به یاری‌ده خویشتن زد نهیب‏

که این سگ گزیدست اگر پای من‏

و گر غرق خون کرده اعضای من‏

نباید ورا زجر از این بیش داد

که او را خداوندِ سگ کیش داد

همه عمر ازو غمگساری کند

که یک روز خدمت‌گزاری کند

تو از سگ به جز حمله کردن مجوی‏

که سگ را نباشد غم آبروی‏

تو هم استخوان گر که بیشش دهی‏

توانی به هر سوی کیشش دهی

مجله‌ی یغما – شماره‌ی ۲۱۱

***

قطعه‌ای خطاب به رهی معیری به مناسبت بازنشستگی رهی

در گوش رهی شاعر آزاده بگفتم

ای در ره تو سیم‌تنان دسته به دسته

با طبع لطیف و نفسِ گرم تو بازست

بر روی تو هر جا که بود یک درِ بسته

امروز شنیدم که پس از محنتِ بسیار

از خدمت دولت شده‌ای بازنشسته

از پرسشِ من کرد چو گل خنده و گفتا

دانی که رهی طرفی از این باغ نبسته

افسوس که عمری به بطالت گذراندیم

از کار مکرّر شده وامانده و خسته

صد شکر که از بندِ مصائب شدم آزاد

از دولتِ فرخنده و اقبال خجسته

دولت اگر از خدمت خود کرد معافم

از خدمتِ خوبان نشوم بازنشسته

***

صهبا مردی بسیار حق‌شناس بود، استاد حسامی محولاتی نمونه‌هایی از عواطف و مهربانی وی را نقل کردند. کتابی هم با عنوان یادی از استاد فرزانه شادروان سید محمد فرزان، تألیف کرده، که قطعه‌ای از مناظره‌ی شیرینِ با رایحه زعفرانِ مرحوم فریدون مشیری تهرانی با صهبا را در کتاب زعفران ایران (مشهد، آستان قدس ۱۳۷۶، ص ۵۴۷ ، ۵۴۸) آورده است. فریدون مشیری خطاب به صهبا گفته است:

صـهـبـای عـزیز، ای که بودت

صــد گــونــه مـحـبـت زبانی

بــرخـیـز و بـیـا بـه خــانــه‌ی مــا

از راه کــــرم بــــه مــیهمانی

هـــر چــنـد که نیست سفره‌ی ما

رنــگـیــن ز غــذای زعــفرانی

زیــرا مــتــقــلــبــان ایـن شهر

آن‌گــونـه که در جریده خوانی

بـــر چــنـــد گـیاهِ رنگ کرده

بــا حُــقـــه و حــیـلـــه و تـبانی

نام گل زعفران بر آن نهادند

وان نــیــز بــود بـه این گرانی …

و صهبا در پاسخ مشیری گفته است:

ای فـــریــدون کـــه شــعـر ساده‌ی تو

پـــر بــهــا تـر ز دُرّ و مرجان است…

در کـــلام تــــو شــعــلـه‌ی مـهر است

در جبین تــو نـــور احـسـان است …

زعفران خواستی ز مخلص خویش

به خیالت که مفت و ارزان است …

همچو زر قیمتش گران شده است

نرخ شعر است آن‌که ارزان است

گــر پــلــو هـســت زعـفرانت نیست

خوردن زردچــوبــه آســـان است …

گــر تـــو از هـجــر زعـفــران نــالی

خـلـق را در جـهــان غـــم نـان است

نقل از استاد محمد حسن ابریشمی؛ منبع: وبلاگ تربت ما

***
جشن مشروطیت – به مناسبت چهاردهم مرداد ۱۳۳۳
دوش در صحنه‌ی بهارستان‏
بود برپا بساط مهمانی‏
بهر خشنودی دل ملت‏
کاخ مشروطه شد چراغانی‏
هر طرف شمع‏های مهتابی‏
بود سرگرم پرتوافشانی‏
پرتو‌ی چلچراغ‏های بزرگ‏
کرده صحن و اطاق، نورانی‏
میزها چیده گشته رنگارنگ‏
حاکی از نعمت و فراوانی‏
دسته دسته رجال عالیقدر
گرم خوش‏طبعی و سخندانی‏
خیل مه‏طلعتان شیرین‏لب‏
جمله مشغول شکّرافشانی‏
کرده هر سو به پا هیاهوئی‏
نازپروردگان تهرانی‏
مرد و زن شاد و خوشدل و خوشحال‏
فارغ از محنت و پریشانی‏
ناگهان در کرانه‌ی مجلس‏
چشم من خیره گشت پنهانی‏
بر جمال فرشته‌ای معصوم‏
زده چین و گره به پیشانی‏
مانده تنها به‌ گوشه‏ای مهموم‏
کس نجوشد بدو بآسانی‏
کردم از حال آن فرشته سؤال‏
کز چه این یوسف است زندانی؟
در جوابم به خنده مردی گفت‏
نام او، ای عجب، نمیدانی‏
شهرت این فرشته آزادی است‏
مظهر ایده‏آل انسانی‏
یا به مهمانی‌اش نخوانده کسی‏
یا که بگریخته ز مهمانی
مجله‌ی یغما – شماره‌ی ۷۳

***

گله‌ی دوستانه

ابراهیم صهبا شاعر سرشناس که جزو ده نفر کاندیدای نمایندگی در انتخابات‏ میان‌دوره‌ی تهران بود برخلاف انتظار خود و دوستانش خیلی کمتر از آنچه که‏ امیدوار بود رأی به دست آورد. این ماجرا صهبا را دلگیر و دل‏‌شکسته کرد به گونه‏ای که این قطعه را سرود:

آن‌همه قول و قرار دوستان با ما چه شد؟

ادعای دوستی در هر ره و هر جا چه شد؟

«انتخابات» است و در آن وعده‌ی بیجا بسی‏

آن قسم خوردن به جان خویش و جان ما چه شد؟

در «سیاست» بخت با شاعر نباشد سازگار

لیک آن پیمان سخت و قول پابرجا چه شد؟

حربه‌ی شعر و ادب کند است در پیکار «رأی»

لااقل تأثیر حرف مردم دانا چه شد؟

«حزب رستاخیز» را باشد مقامی ارجمند

کوشش آن حزب و رأی آن‌همه اعضا چه شد؟

حاصل صدگونه گفتار و سخنرانی کجاست؟

التماس «رأی» از این بانوی و آن آقا چه شد؟

بود حقّ «کارگر»، بر بنده ‏گر پیشی گرفت

‏لیک ما را درخور مقدار خود «آرا» چه شد؟

شرم دارم از رخ صاحب‌دلان و سروران‏

جمله می‌پرسند حقّ حرمت «صهبا» چه شد؟

مجله‌ی یغما – شماره‌ی ۳۵۰

***

شعر صهبا را که می‏خواندند پیش دوستان‏

باستانی گفت حقّ حرمت امضا چه شد؟

باستانی پاریزی

***

گر به یغما رفت رای دوستان حیرت مکن‏

حیرت این باشد که رای نامه‌ی یغما چه شد؟

حبیب یغمائی

***

مزار ایرج‏ (پیشنهاد بنای آرامگاه ایرج‏میرزا)

در چنین جشن بزرگ کشور

خاصه از جانب «فرهنگ و هنر»

که به نام شعرا می‏باشد

محفل مهر و صفا می‏باشد

شود از «ایرج» دانا تجلیل‏

بر مقامش همه آرند دلیل‏

وقت آن است که کاری بکنیم‏

فکر از بهر مزاری بکنیم‏

آن‌که شعرش همه شیرین و نکوست‏

این‌چنین گور، نه شایسته‌ی اوست‏

برفرازیم یکی طاق بلند

که شود دل ز جلالش خرسند

شعر آن شاعر شیرین‏گفتار

نقش سازیم به روی دیوار

تا نکویان که عزیزش دارند

سوی آرامگهش روی آرند

طاق و ایوان بلندش بینند

شعر شیرین چو قندش بینند

دل آن دلشده را شاد کنند

وز سخن‏های خوشش یاد کنند

«ایرج» از عرش خدا سربکشد

گوید این نکته و دم دربکشد

«من همانم که در ایام حیات‏

بی‏شما صرف نکردم اوقات»

حال هم باز دلم سوی شماست‏

طالب گفته‌ی دلجوی شماست‏

«بنشینید بر این خاک دمی‏

بگذارید به خاکم قدمی‏»

«مدفن عشق جهان است اینجا

یک جهان عشق نهان است اینجا»

***

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشودفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*


*

رفتن به بالا